تبليغاتX
ARBADEH
ARBADEH

از فاطمـــه اکتفـــا به نامش نکنیــد

نشناختـــه توصیف مقـــامش نکنید

هرکه به دلش محبت فاطمه نیست

علامـــه اگر هست سلامش نکنیـد


*تسلیت واژه ی کوچیکیه برای همچین غمی...

** ایشالله هیچ کی از شفاعتش محروم نباشه...

نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت توسط => رضا <=| |

تق، (ستاره سهیل به عنوان سلام چشمک زد، این صداش بود)

و بدین گونه بی شرمی را به کمال میرسانیم، به آپاتون که سر نمیزنم هیچ، کامنتاتونم که تائید میکنم هیچ، یه آپ جدیدم میذارم :دی

اصا کلا نمیگم چرا این چن وقته نبودم. چن رو پیش میخواسم بیام ولی یه چی شد حالم به شدت گرفته شد نیومدم. شرمنده اخلاق ورزشیتون جمیعا.

آقا یه دوتا سوال مهم مارو جواب بدین میخوایم بریم پی زندگیمون.


اول اینکه برا روز مادر من چی بخرم برا خانم مادر؟

هر سال مث چی توش میمونم. لطفا تو پیشنهاد هاتون به چیزای سلیقه نیاز دار اشاره نکنید:دی. یه چیزیم نباشه که برم تو این پاساژا که یه مردم توش پیدا نمیشه، روم نمیشه :دی.

پیارسال براش گوشی خریدم، پارسالم یه النگو. فکر اولیه ی خودمان ازین ادکلن های 212 استش. که خودمان هم بتوانیم ازش استفاده کنیم. خوبه؟ :دی


دومم اینکه میخوام اینجا رو گروهی کنم، نه ازینا که گلچین مطلب باشه و اینا. یه چی که مث همین الان باشه تقریبا، یه جورایی روزانه نویس یا خاطره و بحث و دعوا و اینا. نظرتون چیه؟ کیا پایه نوشتنن؟

این تصمیمم بیشتر برا اینکه سخته همش بریم تو وبلاگ هم. همه بیاین یه جا:دی. جدا هرکی نظر سازنده داره بگه. اهان برا تنبل هایی مث خودمم که یه دفه حس اپشون میپره و یه دفه میادم خوبه.


الان حس آپام برگشته ولی این دوتا رو یه نتیجه گیری بکنم بعد.

چاکر همه، رضا

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت توسط => رضا <=| |

سلام. 

همین الان یه بنده خدایی بم خبر داد یکی از دوستامون (از همین بر و بچه های وبلاگ) یه عمل سخت داشته، الانم تو کماست! خیلی نگرانشیم.
میگن وقتی یکی میره تو کما فقط میشه براش دعا کرد. هرکی معرفتشو داره بسم الله...


* خدا انشاالله به حق صاحب این روزهای عزیز شفاعش بده

* یکی از همینام هست که شامل اون جمله ی سر در وبلاگم میشه!

* ایشالله تو پست بعد بیام خبر سلامتی شو بذارم. فعلا یاعلی


فرداش نوشت: دعا نکنید دیگه زنده شد :دی

ای ملت شرمنده با وقاهت تمام فقط میام کامنت تائید میکنما، یه دفه میام کنترات از خجالت همتون در میام. فعلا
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت توسط => رضا <=| |

میخوام برات یه آهنگ بسازم ولی صدام قشنگ نیس، میترسم اذیتت کنه...

میخوام برات شعر بنویسم ولی ذوقشو ندارم، میترسم جسارت کنم...

میخوام برات نامه بنویسم ولی قلمشو ندارم، میترسم حس و حالتو خراب کنم...

میخوام داد بزنم که دوستت دارم ولی جسارتشو ندارم، میترسم بهت بر بخوره...

میخوام با خنده بهت بفهمونم که میخوامت ولی خنده ی از ته دل ندارم، میترسم فک کنی مسخرت میکنم...

میخوام با پلکام بات حرف بزنم ولی نمیتونم، میترسم یه ذره کمتر ببینمت...

میخوام بگم پیشم بمون ولی میدونم نمیخوای، میترسم آزادیتو ازت بگیرم....

میخوام یه نقشه بریزم که بت نزدیک تر شم ولی نمیشه، میترسم بیشتر ازین اذیت بشی...

میخوام به عاشقات حسودی کنم ولی نمیخوام، می ترسم کسی رو که تو دوس داری دوست نداشته باشم...

میخوام ولی نمیشه، میترسم...


نمیدونم چی شد. اینا کف مغزم داشتن سینه خیز میرفتن زدم پس کلشون ریختن بیرون:دی. شما به بزرگواری خودتون ببخشین.

جانم هوای بارونی! جات خالیه اینجا... ولی فعلا به جای تو یه هنزفری تو گوشمه با چنتا آهنگ گلچین شده ی دیوونه و یه مشت گره کرده

اینم فی الحال از تو پیج یه بد بختی کف زدم:دی:

عــاشق که باشی می نویسی
مهـــــم نیست که بخواند یا نخواند
ببیند یا نبیند
مهم این است که تـــــو 
با تمـــــام وجودت عاشقـــــی...

آدم تو شیلنگ شنای پروانه بره، از آفتابه شیرموز بخوره، جلو مدرسه دخترونه موقع تک چرخ زدن با مخ کف زمین ولو بشه ولی جو زده نشه:دی

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1391ساعت توسط => رضا <=| |

بیب بیب

رضا مینویسه:

سام علیک

خوب چه خبرا؟ چی میکنید با یه عالمه تعطیلی؟ ما که نصف خیابونا رو متر کردیم :)) یادش بخیر یه دف احمد بچه بود هی گیر داده بود به مامانم بابا کجاس؟ مامانم دیگه حرصش در اومد گف رفته خیابونا رو متر کنه:دی بابام که اومد خونه احمد پرید جلو گف بابا چن متر بود؟ :دی

وای امروز کلا سه فاز پرونده بودیم:دی کف خیابونا تخته گاز میرفتیم. تازه ترمزم نداشتیم=)) خیلی هیجان داشت. هرکی میومد جلومون داد میزدیم. عین این وحشیا :دی

جنوبم تموم شد اون که قرار بود بشه هم نشد :دی. بیخیالش دیگه دنیا دو روزه

از اونجایی که خیلی میگن خوش گذشت و اینا عارضم خدمتون که ما اونجا استفاده ی قاطر داشتیم:دی. زیرا مسئول کاروان خودمان بودیم:دی. من نمیدونم هرکی به ما میرسه وا میرسه. مسئول کاروان رو سه تا بسته پتو بارش میکنن. من رفیقم شده بودیم مسئول اتوبوس مجردا. وای که چقد کرم ریختیم. بذارین قبل اینکه خاطره ها رو بگم یه شرح اجمالی بدم. بچه هایی که باهامون بودن. تو اتوبوس مجردا مخصوصا بیشتر بچه های باشگاه بودن:دی. شیخ کاروانم که عشق خودم بود! حاج آقا میری. این حاج آقا میری ما تقریبا تنها کسیه که من به خاطرش با این جماعت بد نیستم! دان 4 رزم آوران. استاد سلاح سرد. مبدع چن تا خط های قشنگ سلاح سرد رزم آوران. تکواندو کارم بوده قبلا. داور کاراته هم بوده. بعد لیسانس اقتصاد داره. الانم داره برا فوق لیسانس تهیه کنندگی پایان نامه مینویسه. انقد دوس داشتنیه که یه محله براش جون میدن انصافا! اصا چن تا بچه هامون فقط به خاطر این رفتن حوزه!!! حالا رفتار هاشم تو خاطره ها کم کم میفهمین. اهان اینم بگم راوی هم هست. ینی دوره هاشو گذرونده کامل!

حاج اق میری امسال قیف اومده دو ساله خودش مسئولیت نمیگیره. جوون گراست خفن! ی روز میخواست روایت گری کنه ما همش اذیتش میکردیم نمیذاشتیم بحرفه (البته تو اتوبوس خودمون). مسئول کاروان بودیم خیر سرمون!! شب اومد عقب اتوبوس. شروع کرد دسیسه کردن :)). اول گفت: - سید رفتی تولک؟ قیف عرفانی برداشتی؟ بزنیتش!!! یه 20-30 ثانیه ده نفر با مشت و لقد و آرنج زدیمش:دی. بعد دوباره گفت: - غلامرضا چرا تو با پا نزدی؟ بزنیتش!!! یه یه رب کتک خوردیم ما... خلاصه همینطوری به دست خودمون، خودمونو سرویس کرد=))) من سه سری کتک خوردم به تنهایی:))

البته از وقتی لباس میپوشه خیلی رعایت میکنه که نزنه و شان لباسش رو حفظ کنه. صبح فرداش انقدر حرص خورد! همه مردم تو حسینه بودن. کوچیک و بزرگ. (اصا استاد کلا عادت داره یه نفرو برا نماز یه دف صدا میزنه بیادار نشد لقد میزنه:دی) یه نفر بود دو سه دف صداش کرد عین آدم بیدار نشد! هی داد میزد هی حرص میخورد که نمیتونه بزنه:))

شب آخرم کلی خوش گذشت. اسکان یه پادگان بود به اسم پادگان شهید زین الدین. کسایی که رفتن میدونن چقد بزرگه! انقد بزرگه نصفشو اجاره میدن برا کشاورزی!!! حالا ما تارفتیم اونجا فهمیدیم کانال بی سیم هامون با مسئولای اونا یکیه! انقد الکی پیج میکردیم هم دیگه رو! اونا همدیگه رو پیج میکردن ما براشون جواب میدادیم! اصا یه وضعی...

آخر شب که شد بعد شام دیگه پادگان باید خاموشی میشد. ینی هیچ کس حق توقف و تجمع نداشت. من و محمد حالا کرممون ریخته بود. پاشدیم رفتیم ول گردی. دوتا بیسیمم برداشتیم که مثلا مسئولیم. کلی به این خادمای بسیجی بیچاره گیر الکی دادیم. مسئولاشونم مارو میدین کلی زرد میکردن! دو نفر کنار هم بودیم دوتا بیسیم =)). یه دونه از پیج هامون این بود:*از حاج محمد به تمام واحد ها! *به گوش باشین *با رمز هن به خیمه ها حمله کنین =)))، خیلی باحال بود یه دفه مسئول کل خودمون جواب داد *کدوم خیمه؟ *ما خیمه نمیبینیم؟ :)). یه دفه یکی دیگه صدا کرد کیه داره پشت بیسیم مسخره بازی در میاره؟ با یه حالت قیضی گف جف کردیم انصافا :دی. یه دفم تو آسایشگاه نشسته بودیم. بیسیم زدیم *حاجی های صلواتی؟ *بچه ها ایسگاه صلواتی؟ *بفرمائید. *حاجی سریع شیش تا چایی بیار آسایشگاه7 :)))))))

کلی حرص و جوش خوردیم خودمون و کلی کار و اینا. ولی تلافیشم در آوردیم :دی

آهان شب اخر که میخواستیم برگردیم 20 تا پتو کم آوردیم! پتو های برای سپاه قم بود. قرض گرفته بودیم خوب:دی. پادگان زین الدین هم برا قمه. گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟ شناسنامه گرو گذاشته بودیم. اخرش به این نتیجه رسیدیم که ازین جیب برداریم بذاریم تو یه جیب دیگه! ینی از زین الدین کف بزنیم. خیلی باحال بود. 5-6 نفری ریخته بودیم تو آسایشگاه ها پتو میدزدیم. یه جا من داشتم دزدی میکردم یکی مچمو گرفت گف کجا میبری پتو هارو؟ من الان میخوام دوباره تحویل بدم نگن پتو کمه؟ (بنده خدا مسئول کاروان بود اونم! :دی)

بیسیم زدم به محمد. گفتم حاج ممد من 5 تا پتو از آسایشگاه شماره 3 برداشتم هماهنگ باشین با آقای فلانی :)) محمدم یه ذره بلقور کرد یارو کیف کرد =))))))))

تور راه برگشتنم مسئول کل کاروانمونو گرفتیم زدیمش که حلال بشه گلایه هایی که مردم ازش دارن :دی

بیسیمم روشن کرده بودیم شعر میخوندیم دس میزدیم اتوبوسا دیگه پخش میشد =))

اونجا انقد خسته میشدم که شب لباس هامم عوض نمیکردم با همون لباسا میخوابیدم! یه شب که کلا با محمد اصا کفشامونم در نیاوردیم :دی

تو منطقه هم یه علم داده بودن بم به این گندگی:)) منطقه هم بعضی جاهاشو دیوونه ها سنگ ریخته بودن خاک بلند نشه. عقلشون نمیرسید شاید یه سری رو حاج میری جو داده باشه کفشاشونو در آورده باشن!:دی قرار بود همه هرجا بیرق هس باشن. تو طلاییه حوصلم سر رفت راه افتادم رفتم یه دوری بزنم با بچه ها:دی نصف ملت گم شده بودن =)))))) البته دوباره پیدا شدنا. فقط یه دور تا سه راه شهادت دوییدن و برگشتن :)) :دی


·         کلیتش این بود که جای همتون خالی بود!


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت توسط => رضا <=| |

یه سلام ازین ژیگولی ها، خوشگل موشگل و تر و تازه

خوب اولش اینکه شرمنده اگه این چن روزه دیر به دیر اومدم و بهتون سر نزدم احتمالا. دیگه چیکار میشه کرد، مشغلست دیگه:دی. خیلی سرم شلوغ بوده این چن وقته. میخواستم یه کاری بکنم نیاز به پول داشتم. گفتم ی چنتا سفارش بگیریم یه چی کاسب شیم که:

اولیش یه یادواره ی شهدای گندمنی بود برا یه منطقه. یه بنر زدم برا تبلیغاشون. یه بنر برا جایگاهشون. 5 تا بنر برا خوش آمد گویی و اینا. یه طرح یاد بود تقویمم زدم. اخرش فقط صوابش موند برامون :دی و البته یه چنتا دعای خیر که اونم باشه برا همونی که "برای براش" پول میخواستم! آهان یه بنر دیگم تازه براشون زدم ازین شهدای هسته ای های عزیز!

بعد یه یادواره داشت دبیرستان خودمون. بنرهای اونم متقبل شدم. البته یه شاگردم گرفتم که عکسارو روتوش کنه! که لطف دنیاییش این بود که یه روز کلا کلاس نرفتم یه امتحانم پیچوندم :دی لطف اخرویشم ایشالله اگه آدم باشیم شاید اون دنیا خودشون بمون دادن! من که کلا اصا برا پول کار نمیکنم.

الانم که در خدمت شمام، یه ذره ازون پولی رو که نیاز داشتم جور شد رفتم یه کارکی باش کردم. ولی دل خودم راضی نشد:(( هنوز نقشه داشتم براش که جیبم ته کشید. ایشالله بعدا جبران شه.

فردا هم که دارم میرم راهیان نور! به لطف شهدا این سومین سالیه که تحویل سال جنوبم! این فک کنم همون لطف اخروی هس اینجا نمود پیدا کرده.

برا گواهینامم جنبم ته کشید رفتم کلاسشو ثبت نام کردم. رفتم کلاس اسم نوشتم با پارتی بازیو اینا قرار شد کلاسای عملیشو نرم الکی وقتم گرفته بشه. ولی چن روز پیش نشستم پشت پراید یکی از بچه ها زدم دنده عقب پارک کنم نگامو کرده بودم پشت دست راستمم گذاشته بودم پشت صندلی شاگرد میخواستم بایه دست فرمونو بچرخونم هرچی هی زور میدم فقط دستم میچرخید :دی الان به این نتیجه رسیدم باید چن دف برم که واقعا دستم سفت بشه :دی

عارضم به خدمتون دیگه: اهان کارت معافیمم رفته بود برای صدور کارت:دی شنیدم چن وخ پیش که قراره همه کارتا بشه یکی، مثلا گواهینامه و پایان خدمت و ... خیلی کار خوبیه فقط خدا کنه زودتر چون کیف پول من دیگه جا نداره :دی

ی چیزی قراره بشه ولی خیلی عامل ها هس که نشه. ولی بازم من میخوام هرطور شده بشه. باز اگه راه داره شما دعا کنین هرچی صلاح هست بشه که کسی ناراحت نشه. اخه خیلی براش اینور اونور زدم خوب دلم میخواد بشه خوب مگه چیه :(

بعد دیگه عیدتون پیشاپیش مبارک. ایشالله سال خوبی پیش رو داشته باشین.

اهان امسال جنوب بچه داریم باید بکنم. زن عموم دختر عموهامو داده گفته ببر اینارم بچرخون کیف کنن:دی 


یه چیزیم بگم اینجا که... دلیلیشو بیخیال فقط میگم البته گفتما دوباره میگم.

اقای من دوست عزیز بزرگوار ها. برا من اینجا دختر و پسر هیچ فرقی نداره. البته فکر میکنم فضای غالب نت اینطور باشه ولی بازم من به بقیه کاری ندارم برا من حد اقل اینطوره! فقط تفاوتش در نحوه ی صحبت کردنمه که سعی میکنم محترم تر صحبت کنم با خانم ها فقط همین!! من هیچ احساس خاصیم به کسی ندارم. هرچی باشه حتما میگم پس برداشتی اشتباه نشه لطفا از حرفام. من دوستانم بیشتر به اسم و فضای وبلاگشون میشناسم نه به اسم شخص شخیص خودشون. اگه کامنت میذارن میگم شما ناراحت نشین پس! اینم بیشتر موکد همون حرفای قبلمه!

این زن زن هم که میکنیم مصداق بارزی ندارد ولی در بعضی مواردشان منظورمان ی نفر است که خودش میفهمید شما لطفا باز اشتباهی برداشت نکنید! حتی شما دوست عزیز:دی

یه توصیه هم بکنم همیشه کامنت خصوصی هاتونو زود زود پاک کنید. من امروز یه رب فقط داشتم تیک میزدم حذف میکردم :دی


مرد مردونه این دم عیدیه یاد اوناییم باشیم که برا مملکتشون جون قابلو دادن! یا اونایی که سی ساله روتخت خوابیدن میری بالا سرشون میگی چه توقعی داری از مردم از ته دل میگن هیچی بخدا!

دم این مردمم گرم! درسته مشکل دارن، درسته بعضی وقتا نظام باهاشون بد تا کرد، ولی خدایی مردم نازنین به پای عمل که بیوفته خوب دوست و دشمنو میشناسن و کار درستو میدونن! دم همه اونایی گرم که اسم بیگانه و دخلاتش میاد تو کار رگ غیرتشون باد میکنه! 85% کم نیست! کاش بدونن قدرشو! 

یه جهت گیری سیاسیم بکنم برم: من در کل یه واقع گرام، رهبری هم قبول دارم! ینی وجودشو برا نظام یه کشور مث ریشه میدونم برا درخت! و اینم قبول دارم که شان و منزلتش باید کاملا حفظ بشه! ولی همونطورم که قبلا گفتم با خیلی چیزا مشکل دارم! من منم دیگه چ میشه کرد!

اینم بگم دیگه واقعا برم، من دوست دختر ندارم! نه اینکه نشده باشه داشته باشم، موقعیتشو پیش اومده ولی به دلایلی که برا خودم محترمه نخواستم داشته باشم و حالا حالا هم نمیخوام داشته باشم. ولی اگه بی همین بزرگوارانی که تشریف میارن اینجا شما واژه ی دوست را اطلاق مینمایین. دوستی که دختر باشه همین هایین که اینجان ولا غیر!


اینم برای همون یکی که همه میخوان بدونن کیه ولی نمیگم کیه:

" برو تو ادامه مطلب " رمز چهار شماره ی اخر موبایلته


این عکسه رو هم خودم طراحی کردم ولی برا یکی کار میکردم که همچینی باش حال نمیکردم حوصلم نکشید دیگه شرمنده :دی

رمز ادامه مطلبو برداشتم. برید ببینید هیچی نیس انقد تو سر من بد بخ نزنید :دی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت توسط => رضا <=| |

س ل ا م

یه چن روزی بود اصا حس وحشی بازیمان رسوب کرده بود. نه جفتکی نه یورتمه ای نه دعوایی... تا اینکه:

دیروز با سروش ملقب به "هخا" (باباش معلم تاریخه بیچاره، بش میگیم هخا بعضی وقتام هخی:دی) شوخی هایمان بالا گرفت. قبلا گفته بودم از کسایی رو که ادعای یه کاری رو داشته باشن و نتونن بکنن کینه به دل دارم؟ :دی. فک کنم یه دف دیگم جریان شکستن ساعت هخا رو گفتم بودم؟ اره گفتم. من هر وخ از حال و هوای دپرسی در میام این بیچاره به تورم میخوره :دی

هی ما سر کلاس بش کرم ریختیم... یه دفه در اومد گف دهنتونو صاف میکنم:دی مام که دنبال بهونه! انقد آنتیریکش کردیم که جرات دعوا پیدا کرد:دی. زنگ اول گسسته بود که رفته بود. زنگ دوم بود که فیزیک داشت رفع اشکال میکرد که زنگ بعد امتحان بگیره! زنگ که خورد بچه ها _ی ما که همیشه پدر خودشونو در میاوردن که 5 دقیقه اخر زنگم که شده دبیرو بپیچونن_ همه دوییدن طرف نماز خونه!!! چی شده چی نشده؟ خبر رسید که هیچ کس برا امتحان نخونده یه منبع تقلب بیشتر نداریم:دی. خلاصه هرکی زودتر رسید نماز خونه یه جای نزدیکتر به "مدنی" گیرش اومده بود:دی! مام که نمیتونیم یه جا مث بچه آدم بشینیم! (این که شکی توش نیس؟) شروع کردیم به... قبل بگم همین جا گرفتن هم کلی دعوا و بزن بزن داشتا! :دی شروع کردیم به جون هم پریدن:دی یه بد بختی از زنگ قبل جامدادیشو جا گذاشته بود ما به عنوان گوله داشتیم ازش استفاده میکردیم! گوله رسید دس من. یکی زدم صاف خورد تو مغز هخا:دی بعد پس زد (نشونه گیریش عالی بود انصافا! صاف میخورد تو صورتم!) ولی جاخالی دادم خورد تو دیوار. یه اخم کردم مثلا بی جنبه شدم که فک کنه تموم کردم=)) روشو برگردوند دوباره زدم خورد تو مغزش :دی (وای یه خنده رفتم اصا آتیش گرفت بچه) دوباره زد جاخالی دادم. عین این گاوای تو کارتونا شده بود که دود از دماغشون میاد بیرون. یه دفه ای رم کرد حمله کرد طرفم منم دیدم اگه بشینم اونم وایساده دور از جونتون مث سگ کتک میخورم:دی پاشدم د فرار! ولی خیلی قاط زده بود مث اسب میدویید. دیدم داره بم میرسه رفتم کنار "اسماعیل نژاد" ملقب به اسمال شتر:دی اسمالو کشیدم جلو هخا =)) هخای بیچارم کوبیده شد به اسمال بیچاره تر از خودش تقی خورد زمین:دی

یه نفسی کشیدم رومو که بر گردوندم رو هوا بود داشت میمود رو سرم =)) :دی اومدم پامو بیارم یه سینه پا بذارم تو شکمش ترسیدم دلم به حال بچش سوخت =)) :دی خلاصه این نامردم گردن مارو گرفت ولی ازون جایی که من تمرکزم بیشتر بود (چون دوثانیه ثابت مونده بودم!) دولا شدم هخا دوباره با کمر خورد زمین، ولی اندفه ما این تفاوت که گردن من بین دستاش بود:دی یه کشتی کجی شده بودا اصا. حالا هخا میخواست آدم وار به من بزنه یه دفه تو سر صورتم جا نذاره، (البته نه برا اینکه دلش برام بسوزه ها نه! برای اینکه آثار جرم نذاشته باشه!) منم اعصابم خورد شده بود با مشت میزدم تو مغزش:دی. حالا من انقد زده بودم دیگه از نفس افتاده بودم هخام انقدر خورده بود میخواست منو بخوره.

بعد من گردنمو ازاد کردم تا اومد دو سه تا مشت و لقدم اون بزنه مث بز فرار کردم:دی ولی دیگه انصافا نفس دوییدن نداشتم! (پیر شدیم دیگه:دی) رفتم کنار بچه ها یکی بیاد ازم حمایت کنه. هرکی قیافه هخارو میدید در میرفت که گوشه قباش بش گیر نکنه. خلاصه (این خلاصه دوم بود فک کنم؟:دی) هخا مارو گرفت یه سه چهارتا مشت زد معلوم داره کیفور میشه یکی داد زد "بتمرگید آقا اومد":دی. مام تمرگیدیم.

حالا امتحان که شد مام تقلب هارو گرفتیم و نوشتیم و به هخام دادیم. هخای بیچاره خیلی میترسه از تقلب. 2 دقیقه کشید تا 20 تا دونه تست رو زد! (2 دقیقه برا ده دقیقه آخر امتحان خیلی وقته!!) این درحالی بود که من و محسن و صادق حد اکثر تو 1:30 ثانیه زده بودیم رد کرده بودیم:دی حالا همه به این هخا میگفن یالا یالا. این بیچارم زد کرده بود:دی نصفشو نزد رد کرد! (اخه خنگ یه دقیقش کاغذو گذاشته بود زیر پاش میترسید در بیاره اصا) بعدم ما که دیدیم وقت تنگه شروع کردیم اس ام اسشو تایپ کردن و به بچه ها دادن. و ساختن چنتا کاغذدیگه! فک کنم یه 17 -18 نفری با همون یه برگه حاجت روا شدن :دی کلیم بعد امتحان به هخا فحش دادیم که بی وجودی و جیگری و بی... بوووق :دی

امروزم تو والیبال گریشو در آوردیم. اول که راش ندادیم! بعد رف یه تیم درس کرد با ایمانینا. بعدم که اومد تو ایمان همش به یکی دیگه پاس میداد که اونم همه رو خراب میکرد:دی (البته در کل بلد بود ولی داش خراب میکرد) هخام قیف کاپیتان برداشته بود مثلا. هی میگفت ایمان به من بده. هر توپی که میرفت بالا اگه اون گوشه ی زمینم بود هخا انقد عقده تو گلوش باد کرده بود میرفت زیرش. ولی یکی دیگه ازش به عنوان نردبون استفاده میکرد میرفت بالا اون میزد هخام بر میگشت=)) :دی منم که تیممون بیرون بود داور بودم! همش بش میگفتم هخا غصه نخور یه روز خوب میاد که تو هم میتونی اسپک بزنی :دی :دی :دی دیگه بیچاره امروز انقد اعصابش خورد بود وای نساد با من بیاد خودش تنها پیاده رفت....


* امروز نیم ساعت آخر زبان!!! رو گرفتیم رفتیم والیبال!

** هخا کسیه که همیشه با من میاد تا خونه!

*** من منم :دی

**** بعضیام مث چی عاشق شدن یا سر کلاس نیششون تا بنا گوششون بازه یا مث برج زهر مار یا حتی بدتر! که خوش باشن البته!

***** چه جنبه ای دارم من؟ تاریخ تولدم شده ولی نرفتم دنبال گواهینامه!! (البته به جنبه ربط نداره مدرسه برا گواهینامه گواهی اشتغال به تحصیل نمیده، منتظر کارت معافیم:دی)

****** چن وقتیه تو خونه به جا همسر میگم "فرشته" که ماجرا هایی درس کرده برا خودش. که باشه برا بعد :دی (رفع ابهام: اسم زنمو گذاشتم فرشته)

******* برا عکسم ببخشین دیگه با حجابشو پیدا نکردم :دی (احمق بچه رو آورده چی ببینه!!!)

نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت توسط => رضا <=| |

سلامی به گرمی شور انتخابات :دی

همیشه نزدیک تولد من که میشه مملکت گل و بلبل میشه! نه به خاطر 22 بهمن ها! به یمن سالگرد منور شدن زمین به وجود ما! دهه ی فجر که میگن همینه دیگه :دی.

_ ازین طرف انصافا مملکت باحالی داریما هر وخ مردمو کار دارن مهربون میشن. مردمم میشن مردم همیشه در صحنه ی شهید پرورده! هرجام دیگه اینا جواب نده گیر میدن به اعتقادات مردم که آی اگه فلان نکنین وظیفه ی دینیتون رو انجام ندادین!!!

_ از اون طرفم اگه رای ندی یه سری دهن گشاد شروع میکنن به ضرضر کردن، که آدم حرصش میگیره!

_ دوباره ازین طرفم اینا میان براشون نویز میفرستن و فیل/ترشون میکنن و در بعضی مواردم که نمیتونن و نباید فیل/تر کنن انقدر سرعت دسترسیشو پایین میارن که کار نکنه!! مردمو ببو حساب میکنن!

 دوباره دم انتخا/بات شد فک کنم مسنجرو بستن! قبلا که بسته بود، خود یاهو برا من باز میشد ولی الان خودشم باز نمیشه دیگه! گفتن کار از محکم کاری عب نکنه... یه چی دیگم هس، همیشه نزدیک انتخابات ما تازه میفهمیم بی حجابیم هست!!! آخه تلویزیون دیگه همش با اینا مصاحبه میکنه که مثلا همه در صحنه هستن:))

دیگه حالا گفتن نداره مام دیگه میتونیم رای بدیم:دی! گفتم به اشتراک بذارم این سوالو. شاید بتونیم با هم یه کار منطقی رو انجام بدیم...

ر/ی میدین؟ چرا؟

ر/ی نمیدین؟ چرا؟

(اگرم سنتون نمیرسه فرض کنید میرسه!)

فقط میخوام نظر هم سن و سالای خودمو بدونم... حداقل اونایی رو که رو عقلشون حساب میکنم!!! (ینی همینایی که میان اینجا و من میرم وبلاگاشون!)

نظر خودمم بعدا تو کامنتا میذارم. اخرشم شاید یه جمع بندی گذاشتم...

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت توسط => رضا <=| |

سلام

نمیدونم چرا وقتی اعصابم خورده، اعصاب همه رو هم خورد میکنم!! یه چند وقتیه اینو کشف کردم. از همون موقع هم هر وقت میریزم به هم با هیچ کی نه حرف میزنم نه میگردم. هرکیم به پر و پاچم بپیچه بر خلاف اخلاق همیشگیم مث سگ پاچه گیرش میشم!!! بعد که اعصابم میاد سر جاشم مث خر پشیمون میشم! همیشم خودم میرم از دلش در میارم. (حالا اینش خوبه).

صبح داشتم میومدم مدرسه، میخواستم ازین طرف خیابون با موتور برم اونطرف. اومده بودم وسط خیابون راه بگیرم که بپیچم تو مدرسه. یارو مث وحشی ها اومده تو سبقت، اونم از یکی دیگه که داره سبقت میگره!!! منم لجم گرفت دل و زدم به دریا قشنگ رفتم جلوش. یارو هی چراغ و بوق، مام مث بز اخوش. داشت نزدیک میشد رفتم کنار. تا اومد از کنارم رد شه دیدم اخماش توهمه میخواد دری وری بگی کرمم بیشتر شد. یه دفه فرمونو کج کردم که مثلا میخوام بپیچم جلوش. (دیگه احتمالا تو اون لحظه این به مغزش نرسید که من هر چقدرم ابله باشم اینکارو نمیکنم) گرفت سمت راست سپرش گیر کرد به ماشین بقلیش!! تازه شانس اورد... یه لحظه دل خودم براش سوخت. زد کنار که بیاد پایین دعوا کنه. تا رفت کنار دور زدم رفتم. همچین سرش داد زدم هاااااااااااااان؟؟؟ یارو حساب کار دستش اومد سوار شد در رفت!!!

اومدم تو مدرسه حالا هی بچه ها خوششون اومده بود تو سر و کله ی ما بزنن. یکی گوشمو میگرفت اون یکی میزد تو کمرم یکیم داشت ساق میزد. اون یکیم که با چپیه مث الواتا شلاقی میزد!

تا حالا انقدر از کتک خوردن کیف نکرده بودم!!! حداقل تا اون موقع که درد بود میتونستم فکر نکنم به این همه درد و بد بختی که تو سرم از سیاه چالشون فرار کرده بودن بیرون...

آخر زنگ بعد از ظهرم که یه ذره حالم داشت سر جاش میومد. هخا جنبش ته کشید گف رضا اخر زنگ میترکونمت! البته چون زورش نمیرسه فقط به نقاط حساس حمله میکنه:دی ساعتمو و شال گردنمو که روشون حساسم دادم دست ایمان گفتم بیا جلو:دی اومد جلو. یکی زد. با پام دفاع کردم. (دقیقا گذاشتم رو ساق پاش:دی) شل شد! اومد یکی دیگه بزنه جاخالی دادم. قبل اینکه پاش بیاد پایین پامو گذاشتم روی رون پاش هلش دادم عقب (نمیخواستم بزنمش. چون تقریبا حق داشت:دی) یه خورده عقب عقب رف بعد کوبیده شد تو دیوار ساعتش شکست :دی :دی

آخر زنگم قرار بود بچه ها ازم شام تولد بگیرن. حوصلشو نداشتم. خودمو جلو در یه جا پشت موتورهاشون گیر انداختم یه طوری که آخر راه بیوفتم. همه که رفتن من خلافشون در رفتم! :دی


* این ظرف دیوانگی هایمان پر شده فک کنم نیاز به خط خطی کردن دارم بازم!

** هرچیم سعی کردم آدرس اینجا رو کسی نفهمه که بتونم توش راحت بنویسم نشد!

*** یه جا دیگه درس کردم...

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت توسط => رضا <=| |


سلامــــــــ
هیچی دیگه امشب، شب تولدمه... هییییی پیر شدیم رفت. یه سال عمرمون گذشت. یه سال به مرگ نزدیک تر شدیم رفت. یه سال الکی الکی تر گذشت. قلبمون تیکه تیکه تر شد رفت. هییی خدا چرا انقد داری به من عمر میدی؟ من خستم. هیچکیم که منو دوس نداره... نمیدونم چرا ولی اصا هیچ حس خاصی غیر اینا ندارم.

:دی
از بچگیم دوس داشتم یه دف روز تولدم اینطوری قیافه ی عرفانی بگیرم =)). اصا یه جا رفتم دیدم میخواستم کپیش کنم دلم نیومد. دیدم بعدا خودمم بخونم به خودم میگم دیوونه:دی
خوب خوب دست همه هم که پر کادو شده. سریع زود تند کادوهای تولد منو بدین کار دارم میخوام برم:دی بیزحمت یه چی به در بخور باشه ها. ازین کارت پستالا که خودم طراحی میکنم خونمون زیاد دارم. دس کلید و جورابم زیاد دارم:دی میمونه ساعت و کیف پول چرم و کارت هدیه و اینا :دی

شادباشین و پیروز


* اه خجالت زده شدم. چقد پستم کوتاه شد :دی
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1390ساعت توسط => رضا <=|